تبليغاتX
آخرین همسفرم خاک - دنیای نامردا

اونقدر تنها بود که بازیچه ش شده بود دمپایی هایی که تکونشون می داد

 و با هاشون حرف می زد.

باید توی خونه زندونی می شد چون مادرش نمی تونست خنده ی بچه

هایی که با دست به همدیگه نشونش می دادن و با سنگ می زدنش رو

 تحمل کنه, باید تنها می موند چون خانوادش دوست نداشتن بشه دلقک

فامیل و با دست انداختنش تفریح کنند.

بزرگترین غصه ش این بود که بچه کوچولو ها با دیدنش گریه می

کردن و بزرگتر ها می خندیدن.

خیلی دردناک بود که می فهمید با بقیه فرق داره .

 همیشه می گفت: "چرا من دیوونم؟"

 

کاش می تونست بفهمه بیماریش با دیوونگی خیلی فرق داشت...

 

                  

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:9  توسط مريم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام
خوش اومدین
من مریم هستم
متولد 9/1/69
ساکن یزد

نوشته های پیشین
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
ستاره جونم / آسماني ترين ستاره
M / EYE SHOT
بيتا / عشق از ديد عاشق
خبر از سراسر نقاط دنيا
عشق در زندگي
پر بيننده ترين وبلاگ رپ
حرفاي نگفته / ساناز
داستان عشق
بي تو هرگز . . . .
عشق - گچساراني
DJBAZI_0121
عاشق تنها
اشعار كوتاه
سكوت شبها و تنهاي من
شبهاي تنهايي
معرفي وبلاگ هاي جالب
سيب سرخ
قمار عشق
حرفاي نگفته
سرزمين سبز
آبي تر از آسمان
قاتل حرفه اي
يكتا پرستان
آسمان شعر . غزل و ...
آخرين واژه
دست نوشته هاي تنها / دلشيدا
دستهاي سيماني
روياي زندگيم
تنهايي
پرستوي مهاجر
عشق شيطاني
آتش درون
كلكسيون بهترين هاي مهدويت
در همين حوالي
هم قفس
زندگي زيباست اگر ...
من ... عشق ... خدا
كبوتر هاي عاشق
كجاي اين دنيا ...
پسر بد
دختري از جنس نور
دست نوشته هاي تنها
هم قفس
روزهايي كه از عمرم مي گذرد
پريان باستان
يه تنهاي تنها
باران
اين عشق الهي ست...
در همين حوالي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

*
*
*
*
*
*
*
UK Grand WINNER!!


m