![]() |
![]() |
|
|
در یکی از خیابان های کشور انگلستان در روز یکشنبه اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گل زیبا و گران قیمتی روی یکی از صندلی ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پیرمرد از جا برخاست. به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: «دریافتم که تو عاشق این گلها شده ای. آنها را برای همسر م خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از این که آن ها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد...» دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پائین می رفت را بدرقه نمود. در اثنای توقف اتوبوس دخترک با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و کنار قبر نزدیک درب نشست و در حالی که با صاحب قبر حرف می زد به سوی دخترک و دسته گل اشاره نمود!!....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:18 توسط مريم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوش اومدین من مریم هستم متولد 9/1/69 ساکن یزد |
|
RSS
|