![]() |
![]() |
|
|
پسرک گفت: " گاهی اوقات قاشق از دستم می افته."
پیرمرد گفت: "منم همینطور."
پسرک آروم نجوا کرد: " من شلوارم رو خیس می کنم."
پیرمرد خندید و گفت : " منم همینطور."
پسرک گفت: " من خیلی گریه می کنم."
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " منم همینطور."
اما بدتر از همه این است که ، پسرک ادامه داد:
"آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند."
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای رو حس کرد."
"می فهمم چه حسی داری... ، می فهم."
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:21 توسط مريم |
|
|
اونقدر تنها بود که بازیچه ش شده بود دمپایی هایی که تکونشون می داد و با هاشون حرف می زد. باید توی خونه زندونی می شد چون مادرش نمی تونست خنده ی بچه هایی که با دست به همدیگه نشونش می دادن و با سنگ می زدنش رو تحمل کنه, باید تنها می موند چون خانوادش دوست نداشتن بشه دلقک فامیل و با دست انداختنش تفریح کنند. بزرگترین غصه ش این بود که بچه کوچولو ها با دیدنش گریه می کردن و بزرگتر ها می خندیدن. خیلی دردناک بود که می فهمید با بقیه فرق داره . همیشه می گفت: "چرا من دیوونم؟"
کاش می تونست بفهمه بیماریش با دیوونگی خیلی فرق داشت...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:9 توسط مريم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوش اومدین من مریم هستم متولد 9/1/69 ساکن یزد |
|
RSS
|