![]() |
![]() |
|
|
روزي مردي به سفر مي رود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه مي شود که آن هتل به کامپيوتر مجهزاست. تصميم مي گيرد به همسرش ايميل بزند. نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شودوبدون اينکه متوجه شود نامه را مي فرستد. در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي، زني که تازه از مراسم خاکسپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند. اما پس از خواندن نخستين نامه غش مي کند وبر زمين مي افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و درهمان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد
گيرنده :همسر عزيزم مو ضوع:من رسيدم ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي. راستش آنها اينجاکامپيوتر دارند و هرکسي به اينجا مي آد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته. من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم. همه چیزبرای ورود تو روبه راهه . فردا می بینمت امیدوارم سفر تو هم مثل من بی خطر باشه . وای چقدر اینجا گرمه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:8 توسط مريم |
|
|
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آن ها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند
خودت بگذاري ، آخه نمي تونم راحت برونم . اذيتم مي کنه .
با ساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد ، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت . جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 18:48 توسط مريم |
|
|
در یکی از خیابان های کشور انگلستان در روز یکشنبه اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گل زیبا و گران قیمتی روی یکی از صندلی ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پیرمرد از جا برخاست. به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: «دریافتم که تو عاشق این گلها شده ای. آنها را برای همسر م خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از این که آن ها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد...» دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پائین می رفت را بدرقه نمود. در اثنای توقف اتوبوس دخترک با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و کنار قبر نزدیک درب نشست و در حالی که با صاحب قبر حرف می زد به سوی دخترک و دسته گل اشاره نمود!!....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:18 توسط مريم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوش اومدین من مریم هستم متولد 9/1/69 ساکن یزد |
|
RSS
|