![]() |
![]() |
|
|
خانمی سه پیرمرد را جلوی در خانه اش دید.گفت:" شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل." آنها جواب دادند:" اگر همسرتان خانه نیستند می ایستیم تا ایشان بیایند." همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت:" برو به داخل دعوتشان کن." یکی از آن ها گفت:"ما هر سه با هم وارد نمی شویم." خانم پرسید:"چرا؟" یکی از آن ها گفت:"من ثروتم آن یکی موفقیت و دیگری عشق است.حال با همسرتان تصمیم بگیرید کدام یک از ما وارد خانه شود." بعد از شنیدن این حرف شوهرش گفت:" ثروت را به داخل دعوت کن شاید خانه ی ما کمی رونق بگیرد و رنگ و رویی پیدا کند." همسرش در پاسخ گفت:" چرا موفقیت نه؟ اگر موفقیت بیاید خانه ی ما مرکز توجه همه خواهد شد."عروسشان که به صحبت این دو گوش می داد گفت:"چرا عشق نه؟عشق خانه ی ما را مملو از شادمانی و نور خواهد کرد." شوهرش گفت:" برو و از عشق دعوت کن به داخل بیاید." عروس به خارج خانه رفت و از عشق دعوت کرد که آن شب مهمان آن ها باشد. دو نفر دیگر نیز به دنبال عشق به راه افتادند.عروس با تعجب گفت:" من فقط عشق را دعوت کردم! چه طور شد که شما هم دعوت ما را پذیرفتید؟" یکی از آن ها در پاسخ گفت:" اگر ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید دو نفر دیگرمان این جا نمی ماندند ولی هر جا عشق برود ما هم او را دنبال می کنیم." ...محبت نور است در هر خانه بتابد و عداوت ظلمت است در هر کاشانه لانه نماید... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:59 توسط مريم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوش اومدین من مریم هستم متولد 9/1/69 ساکن یزد |
|
RSS
|