![]() |
![]() |
|
|
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد . خدا گفت : نه ! رها کردن ، کار توست تو بايد از آنها دست بکشي . از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد . خدا گفت : نه ! شکيبايي زاده رنج و سختي است . شکيبايي بخشيدني نيست ، به دست آوردني است . از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد . خدا گفت : نه ! من به تو نعمت و برکت دادم ، حال با توست که سعادت را فرا چنگ آوري . از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد . خدا گفت : نه ! رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر ، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند . از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد . خدا گفت: نه ! درست آن است که تو خود سر بر آوري و ببالي . اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي . من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت : نه من به تو زندگي خواهم داد ، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري . از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم ، همان گونه که آنها مرا دوست دارند . و خدا گفت : آه ، سر انجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:16 توسط مريم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوش اومدین من مریم هستم متولد 9/1/69 ساکن یزد |
|
RSS
|