![]() |
![]() |
|
|
و حدس مي زنم شبي مرا جواب مي کني و قصر کوچک دل مرا خراب مي کني سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي ولي براي رفتنت عجب شتاب مي کني من از کنار پنجره تو را نگاه مي کنم و تو به نام ديگري مرا خطاب مي کني به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام تو کمتر از غريبه اي مرا حساب مي کني وکاش گفته بودي از همان نگاه اولت که بعد من دوباره........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 20:34 توسط مريم |
|
|
تو فكرت بودم كه يه قطره ديشب از چشمام جاري شد . از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ اشك گفت : آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:20 توسط مريم |
|
|
عشق را تن پوش جانم مي كني چتري از گل سايه بانم مي كني اي صداي عشق در جان و تنم آن سكوت ساكت و تنها منم من پر از اندوه چشمان توام آشنايي دل پريشان توام آتش عشق تو در جان من است عاشقي معناي ايمان من است كي به آرامي صدايم مي كني از غم دوري رهايم مي كني اي كه در عشق و صداقت نوبري كي مرا با خود از اينجا مي بري؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:13 توسط مريم |
|
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : " مي آيد من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه درد هايش را در خود نگه ميدارد " و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ولي گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه ي توست " گنجشك گفت : " لانه ي كوچكي داشتم . كه آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه خواستي از لانه ي محقرم ؟ كجاي دنيا را گرفته بود ؟ " و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست . سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند . خدا گفت : " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .خدا گفت : " و چه بسيار بلاها كه به واسطه ي محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي " اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . نا گاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه اش ملكوت خدا را پر كرد ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:26 توسط مريم |
|
|
براي همين من در مورد زندگي خصوصي ( آنجلينا جولي ) تحقيق كردم كه براتون مي نويسم . راستي چندتا عكسشم براتون مي زارم اميدوارم خوشتون بياد . 1) نام كامل : آنجلينا جولي ويت. 2) لقب : آنجي . زن گربه اي. 3) قد : 173 سانتيمتر. 4) تولد : 4 ژانويه 1975 . 5) ساعت تولد : 09:09 . 6) محل تولد : لس آنجلس. 7) پدر : جان ويت بازيگر . و برنده جايزه اسكار. 8) مادر : مارچين برتلند. 9) جولي به زبان فرانسه يعني " زيبا ". 10) از 14 سالگي به عنوان مدل مشغول به كار شد. 11) در 16 سالگي از مدرسه فارغ التحصيل شد. 12) 2 سال بعد به انستيتو تئاتر " لي استرابرگ " رفت. 13) تا سال ها يك مدل حرفه اي بود . 14) اودرسال 1999 براي اولين بار طعم طلاق را چشيد. 15) او كلكسيون چاقو دارد. 16) بهترين و نزديكترين فرد در زندگيش برادرش است. 17) دراولين ازدواجش لباس عروسي نپوشيد . او يك شلوار چرم سياه رنگ و تي شرت سفيد رنگي به تن داشت كه نام همسرش را با خون خودش روي آن نوشته بود . 18) او يك اصطلاح لاتين دارد كه روي بدنش نوشته است و معني آن اين است : " آنكه مرا مي پروراند و به اوج مي رساند . همان مرا تخريب مي كند " . 19) او يك حرف H روي دستش حك كرده است و مربوط به دوستش ( تيموتي هاتون ) است كه قبلا به او علاقه داشت ولي آنجليا مي گويد اين حرف مربوط به برادرش (جيمز هاون ) است . 20) روي دست چپ او جولي نوشته اي از( تنسي ويليامز) وجود دارد به معني : " دعا براي قلب سركش ,كه در قفس زنداني است " . 21) محبوب ترين شخصيت او ( رومبو ) فيل پرنده است . 22) محبوب ترين برنامه تلويزيوني او فيلم هاي حيات وحش و برنامه هاي مربوط به گياهان است . 23) پنجم مي 2000 با بيلي باب تورنتون ازدواج كرد . 24) در سال 2003 از بيلي جدا شد . 25) او زندگي در انگلستان را دوست دارد . 26) تا به حال 2 بار موفق شده با كنار زدن رقبا به عنوان زيباترين زن سال معرفي شود . بسه ديگه همين قدر كافيه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:18 توسط مريم |
|
|
در جلسه ي امتحان عشق من مانده ام و يك برگه ي سفيد يك دنيا حرف نگفته و يك باغ تنهايي و دلتنگي ...... درد دل من در اين كاغذ جا نمي شود در اين سكوت بغض الود قطره ي كوچكي هوس سرسره بازي مي كند و برگه ي سفيدم عاشقانه قطره را به اغوش مي كشد عشق تو نوشتني نيست........... در برگه ام كنار ان قطره يك قلب كوچك مي كشم وقت تمام است برگه ها بالا.......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:19 توسط مريم |
|
|
خواب دیدم
در خواب با خدا گفتگویی داشتم. خدا گفت: پس می خواهی با من گفتگو کنی؟ گفتم:اگر وقت داشته باشید. خدا لبخند زد، وقت من ابدی است. چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟ چه چیز بیش همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟ خدا پاسخ داد... این که انها از بودن دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند وبعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامتشان را صرف به دست اوردن پول می کنند وبعد پولشانرا خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی نسبت به اینده زمان حال فراموش شان میشود. آنچنان که دیگر نه در اینده زندگی می کنند ونه در حال. این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگزنخواهند مرد و چنان می میرند که کویی هرگز زنده نبوده اند. خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم... به عنوان خالق انسانها،می خواهید انها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد، یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد. اما می توان محبوب دیگران شد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:37 توسط مريم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوش اومدین من مریم هستم متولد 9/1/69 ساکن یزد |
|
RSS
|